محمد تقي جعفري

20

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبو به نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا من بخورم به حق دوستى وبرادرى سبويى كه شما سبطيان بهر خود پر مىكنيد از نيل آب صافى است وسبو كه ما قبطان پر مىكنيم خون صاف است ( ( 3431 ) ) من شنيدم كه در آمد قبطيى از عطش اندر وثاق سبطيى ( ( 3432 ) ) گفت هستم يار وخويشاوند تو گشته‌ام امروز حاجتمند تو ( ( 3433 ) ) ز ان كه موسى جادويى كرد وفسون تا كه آب نيل ما را كرد خون ( ( 3434 ) ) سبطيان ز ان آب صافى مىخورند پيش قبطى خون شد آب از چشم بند ( ( 3435 ) ) قبطيان نك مىمرند از تشنگى از پى ادبار خود با بد رگى ( ( 3436 ) ) بهر خود يك طاس را پر آب كن تا خورد از آب اين يار كهن ( ( 3437 ) ) چون براى خود كنى اين طاس پر خون نباشد آب باشد پاك وحر ( ( 3438 ) ) من طفيل تو بنوشم آب هم كه طفيلى در تبع بجهد ز غم ( ( 3439 ) ) گفت اى جان جهان خدمت كنم پاس دارم اى دو چشم روشنم ( ( 3440 ) ) بر مراد تو روم شادى كنم بندهء تو باشم آزادى كنم ( ( 3441 ) ) طاس را از نيل او پر آب كرد بر دهان بنهاد ونيمى را بخورد ( ( 3442 ) ) طاس را كژ كرد سوى آب خواه كه بخور تو هم شد آن خون سياه ( ( 3443 ) ) باز آن سو كرد كژ خون آب شد قبطى اندر خشم واندر تاب شد ( ( 3444 ) ) ساعتى بنشست تا خشمش برفت بعد از آن گفتش كه اى صمصام زفت ( ( 3445 ) ) اى برادر اين گره را چاره چيست گفت اين را آن خورد كاو متقى است ( ( 3446 ) ) متقى آن است كاو بيزار شد از ره فرعون وموسىوار شد ( ( 3448 ) ) قوم موسى ظلمت است از خشم تو بر عباد الله اندر چشم تو ( ( 3449 ) ) خشم بنشان چشم بگشا شاد شو عبرت از ياران بگير استاد شو